تبليغاتX
راست قامتان
     
  . .

به استقبال بزرگداشت  بیست وپنجمین سالگرد فاجعه هفتم تیر(1)

نگاهی به زندگی شهیددکتر محمود قندی

وزير پست و تلگراف و تلفن

 

  شهيد محمود قندي در سال 1323 در خانواده اي مذهبي در تهران متولد شد ، تحصيلات ابتدايي را در دبستان محمدي و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان علوي در سال 1341 به پايان رسانيد . او يكي از بهترين شاگردان اين دبيرستان به شمار مي رفت . استاد روزبه ( يكي از بنيانگذاران دبيرستان علوي ) هميشه مي فرمود من دو اميد در علوي دارم كه يكي از آنها قندي است . شهيد قندي كليه سالهاي دبيرستان را با رتبه اول به پايان رسانده بود و ديپلم خود را با معدل 85/19 گرفت . دوره فوق ليسانس مهندسي الكترومكانيك را در دانشگاه تهران در سال 1345 به پايان رسانيد و سپس براي ادامه تحصيل به دليل نبودن مراتب عالي اين رشته در ايران به سفارش مربيان خويش عازم امريكا شد ، و چون هميشه شاگرد اول بود مخارج او از سوي خود دانشگاه تأمين مي شد . در سال 1350 شهيد قندي درجه دكتراي خود را با بالاترين نمره دانشگاهي (94/3) در رشته مهندسي برق و الكترونيك گرفت ، پس از مراجعت به ايران در سال 50 ، شروع به تدريس در دانشگاه فني دانشگاه تهران و دانشكده مخابرات كرد ، شهيد قندي داراي همسر و چهار فرزند است كه بزرگترين آنها 6 سال دارد . در زمان اوج گيري انقلاب اسلامي شهيد محمود قندي به همراه دو دوست خويش به جهت پخش اعلاميه امام به زندان افتادند ، پس از پيروزي انقلاب به سمت رياست دانشكده مخابرات و سپس از طرف شوراي انقلاب به وزارت پست و تلگراف و تلفن منصوب شد .

  شهيد قندي فعاليت هاي اسلامي ـ سياسي خود را در كتابخانه اسلامي دانشكده فني آغاز كرد . در آمريكا نيز اين فعاليت ها را ادامه داد و يكي از افراد موسس انجمن اسلامي دانشجويان امريكا و كانادا بود ، در همان سالها به همراه شهيد چمران و چند تن ديگر ياران اساسنامه انجمن را نوشتند . قبل از پيروزي انقلاب در امر تكثير و پخش و توزيع اعلاميه فعاليت زيادي را به همراه ديگر دوستانش داشت . پس از پيروزي انقلاب در تأسيس جامعه اسلامي دانشگاهيان فعاليت موثري داشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 3 تیر1385 ساعت 19:46  توسط حسین زکریائی عزیزی  | 
 
آیا مغز متفکر جنگ را می شناسید

آیامغز متفکر جنگ را می شناسید؟

گپ و گفتی با مادر سردارسرلشگر پاسدار حسن باقری

 

در ابتدا لطفاً خودتان را معرفى كنيد.

- كبرى افشردى بهروز، اصالتاً تبريزى هستيم همانجا هم متولد شدم. پدرم نجار فرنگى‏ساز بود.

 

از ازدواجتان بگوييد.

- سال 1329 در سن 18 سالگى ازدواج كردم. با حاج‏آقا فاميل بوديم، پسردايى مادرم بودند.

 

راجع به ازدواجتان بيشتر توضيح دهيد...

- آن زمان مثل الان نبود كه با دختر راجع به همسر آينده‏اش صحبت كنند معمولا پدر، دختر را شوهر مى‏داد.

 

آنها آمدند خواستگارى؟

- بله، مدتى هم پدرم مخالف بودند ولى با وساطت پسر خواهرشان بالاخره راضى شدند. ولى من و همسرم تا روز ازدواج همديگر ا نديديم.

 

شغل حاج آقا چه بود؟

- ابتدا كفاش بودند و بعد كارمند وزارت راه شدند.

 

اين تغيير شغل دليل خاصى داشت؟

- موقع ازدواج ايشان مسلول بودند و اين را از فاميل پنهان كرده بودند و چون پدرشان هم پير بود و در عتبات زندگى مى‏كردند، همسرم نزد برادرشان بودند. بعد از ازدواج متوجه شديم كه ايشان بيمار هستند. دو ماه كه ازدواجمان گذشت، بيمارى‏شان شدت پيدا كرد و در بيمارستان بوعلى بسترى شدند. اما هنوز من نمى‏دانستم مريضى ايشان چيست. چون دوران درمان ايشان طول كشيد. من و مادرم را فرستادند تبريز. چهارده ماه تبريز ماندم تا خوب شدند. از اين به بعد دكتر، كارگرى را براى ايشان تحريم كرد و به همين خاطر رفتند اداره مشغول شدند.

 

مراسم ازدواج هم گرفتيد؟

- يك مهمانى ساده و مختصر با مهريه هزار تومان.

 

بعد از ازدواج كجا زندگى مى‏كرديد؟

- ابتدا منزل برادرشان بوديم.همسرم بعد از درمان بيمارى‏شان يك اتاق براى ما اجاره كردند كه همانجا هم بچه‏دار شديم.بعدش دوازده سال در خانه‏اى كه متعلق به اداره بود زندگى كرديم تا بالاخره توانستيم در ميدان خراسان خانه‏اى بخريم.

 

درآمد حاج آقا چقدر بود؟

- روزهاى اول كه غير رسمى و به صورت روزمزد كار مى‏كردند، روزى 35 ريال و بعد از تولد دخترمان كه فرزند اول بودند تا مدتها روزى چهل ريال حقوق داشتند.

 

چرخ زندگى با اين حقوق مى‏چرخيد؟

- ناچار بوديم بسازيم. زندگى‏ها هم آن موقع خيلى ساده بود. البته من در يك خانواده‏اى بزرگ شده بودم كه وضع مالى خوبى داشتيم ولى بعد از ازدواج خيلى با قناعت زندگى مى‏كرديم و من هيچ گاه اين موضوع را به روى شوهرم نمى‏آوردم. خدا كمك مى‏كرد و سعى مى‏كرديم تا ظاهر زندگى‏مان را حفظ كنيم. البته بعدها اوضاعمان بهتر شد. خود من هم تا 25 سال كار خياطى مى‏كردم و گاهى طورى مى‏شد كه درآمد من ۵/۱ برابر شوهرم بود.

 

«آقا غلامحسين» بچه چندم بودند؟

- بچه دوم و پسر اول 25 اسفند 1334 به دنيا آمد.

آن موقع ما در ميدان ارك ساكن بوديم و غلامحسين در بيمارستان «مادر» واقع در پيچ شميران به دنيا آمد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1385 ساعت 11:17  توسط حسین زکریائی عزیزی  |