|
رد پنجه ها
براساس خاطره اي از سردار شهيد« ابراهيم زماني»
فرمانده محور اطلاعات و عملیات لشکرویژه۲۵ کربلا
پيرمرد روي پاهايش جا به جا شد. به ديوار بلوكي حياط تكيه داد و چشمهايش را به رد پنجه هايي كه همانند كف پاي انسان بود، خيره كرد و به خود گفت:« يعني دزد به خونه من اومده و من متوجه نشدم. مگه ميشه؟ چرا نشه؟ حتما دزده! اگر دزد نيست پس كيه؟»
با امروز دومين روزي بود كه رد پنجه هاي روي فرش شني حياط، فكرش را متلاطم كرده بود:« تا جايي كه يادم مي آيد، ديروز جاي رد پنجه ها را بهم زدم. شايد هم خيال برم داشته، نه! خودم توش شن ريختم، بد نيست از ابراهيم هم بپرسم، شايد اون بدونه.»
راه اتاق مستاجرش را كه تازه چند روزي از جبهه برگشته بود، در پيش گرفت و با گلوي گرفته صدايش كرد:« آقا ابراهيم!...آقا ابراهيم..!»
لختي بعد زن در حالي كه درچشمش از سياهي چادر بيرون زده بود، در اتاق را باز كرد و در چارچوب در ايستاد.
-«سلام مش خيرالله، كاري داشتي؟»
-سلام دخترم.ببخش سر صبح مزاحمتون شدم، آقا ابراهيم نيست؟»
-«نه مش خيرالله، بعد از نماز صبح رفته بيرون. فكر كنم با بچه هاي سپاه قرار داشته كه بره به خانواده هاي شهدا سربزنه.»
-«بابا! با اين كاراش! دو روز هم از منطقه مياد، پيش زنش نيست، همش ميره اون ور و اون ور. تو يك چيز بهش بگو. آخه تاكي! شايد اين جنگ حالا حالاها ادامه داشته باشد!»
زن حلقه حجابش را تنگتر كردو گفت:« آخه دوست داره. تازه ضمن عقد با من شرط كرد كه تمام زندگي ام جنگه! من هم قبول كردم. حالا اگه كاري داشتي به من بگو تا بهش بگم.»
-« نه دخترم! چيز مهمي نبود، خودم ديدمش بهش مي گم. خداحافظ.»
-«خداحافظ مش خيرالله.»
لبه حوض پر از آبجاي هميشگي پيرمرد بود. آنجا مي نشست و به گلهاي داخل باغچه زل مي زد و فكر مي كردو به صداي گنجشكها كه سكوت صبح را مي شكستند گوش مي سپرد.
-« بايد فكري بكنم. امشب بايد پشت پنجره بنشينم تا بفهمم قضيه چيه؟ آره!بهترين كار همينه. اگه امشب را بيدار بمونم همه چيز دستم مياد.»
ماه كنج اسمان مي درخشيد. سكوت بر شانه اتاق سنگيني مي كرد. پلكهاي پيرمرد مي خواست روي هم قرار گيرد اما او مقاومت مي كرد و نمي گذاشت. به ساعتي كه روي سينه ديوار اتاق چسبيده بود نگاهي كرد. عقربه هاي ساعت 4 را نشان مي دادند. نگاهش را به طرف حياط برگرداند و به جايي كه اول شب تا حالا زل زده بود ، خيره شد. ناگهان سايه متحركي نگاهش را دزديد. سايه ابراهيم بود كه خود را به حوض رساند. دشتانش را در آب حوض فرو برد و مشغول وضو شد و لحظاتي بعد به طرف ديدگاه پيرمرد حركت كرد.
-« اه! اين وقت شب كجا مي ره؟ فكر كنم بي خوابي به سرش زده؟»
چشمانش را ريز كرد و ادامه داد:« اما نه! چرا خم و راست مي شه؟ يعني داره نماز مي خونه! پس چرا اينجا؟ واستا ببينم الان چه وقت نماز خوندنه؟ هنوز كه اذان نگفتم!!»
تا خواست از جايش بلند شود. آتش به جانش افتاد و موهاي بدنش راست شد.تازه فهميده بود چه اشتباهي كرده .
عرق از پيشاني چيد. پاهايش را توي سينه جمع كرد و با خودش گفت:« نماز شب!! خوش به حالت جوون! من و بگو كه فكر مي كردم اينه رد پنجه هاي دزده . حالا چه جوري ازش حلاليت بگيرم....»
لحظاتي بعد صداي خوش اذان فرصت فكر كردن را از پيرمرد گرفت و او را به طرف حوض وسط حياط كشاند.
|