تبليغاتX
راست قامتان
     
  . .
تكليف روشن

تكليف روشن

تقديم به اميرسرلشكرخلبان شهيد عباس بابايي ; معاون عمليات نيروي هوايي

به قلم:حسين زكريائي عزيزي

منتشره در روزنامه جمهوري اسلامي مورخه 21/5/1386

همه آماده مراجعت بودند; مراجعت به وطن . پس از دو سال رنج و دوري از خانواده با دستي پر مي آمدند ايران . حالا ديگر خلبان شده بودند و آينده درخشاني در وطن انتظارشان را مي كشيد.

اما تكليف عباس روشن نبود.ظاهراگزارشات هم اتاقي آمريكائي اش كاردستش داد. گزارش هايي كه درپرونده اش درج شدونگذاشت مسئولين دانشكده گواهينامه خلباني شاگرد ممتاز رده پروازي را صادر نمايند.

يكبار از يكي شنيده بود كه هم اتاقي اش داشت براي يكي از استاد خلبان ها مي گفت : بابايي خيلي منزوي است . در برخورد با آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است . از نوع رفتارهاي او برمي آيد كه در برابر فرهنگ غرب موضع منفي دارد و به شدت به فرهنگ و سنت ايراني پايبند است . او غير طبيعي است . گاهي به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند.

حالا عباس مي ديد كه همه آن گزارش ها تاثير خودش را گذاشت . در نگراني به سر مي برد. دوستان و يارانش مي رفتند اما او تكليفش نامعلوم بود تا اينكه مسئول دانشكده كه يك ژنرال آمريكايي بود او را احضار كرد.

به اتاقش رفت . احترام گذاشت . به دعوت ژنرال روي صندلي مقابل ميزش تكيه داد. پرونده عباس جلوي رويش بود. همه چيز به نظر ژنرال بستگي داشت .

چهره ژنرال نشان مي داد كه از مطالعه پرونده دل خوشي از عباس ندارد.

صداي در اتاق فكر هر دو را به سمت خودش كشاند. آجودان با اجازه وارد شد و از ژنرال خواست تا براي انجام كار مهمي با او همراه شود.

ژنرال بي درنگ از جايش برخاست و راه خروج از اتاق را در پيش گرفت .

عباس در اتاق تنها شد. آستين بلوزش را كنار زد و به ساعت نگاه كرد. وقت نماز ظهر بود. عباس غمگين شد. با خودش گفت : اي كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نمازم را اول وقت بخوانم .

چاره اي نداشت بايد منتظر مي ماند. انتظارش براي آمدن ژنرال طول كشيد. دوباره فكر كرد. ديد هيچ چيز در حال حاضر مهمتر از نماز نيست . با خودش كلنجار رفت . تصميم گرفت همين جا نماز بخواند با اين اميد كه تا پايان نماز ژنرال نخواهد آمد.

روزنامه اي كه روي عسلي مقابل صندلي بود برداشت و كف زمين پهن كرد و مشغول نماز شد. به ركعت دوم رسيد صداي كش دار در اتاق به او فهماند كه ژنرال برگشته است .

دودل شد; نمي دانست چه كار كند; نماز را ادامه دهد يا بشكند.

توكل كرد. تصميم گرفت . ادامه داد. نمازش را به سلام رساند و در حالي كه روزنامه كف اتاق را جمع مي كرد از ژنرال عذر خواست .

ژنرال هنوز ساكت بود. عباس روي صندلي نشست . ژنرال سكوت را شكست : چه مي كردي

عباس با آرامشي كه حاصل از اقامه نماز بود گفت : عبادت مي كردم .

ژنرال توضيح بيشتري خواست . عباس ادامه داد : در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هايي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم . و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود. من هم از نبود شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم .

ژنرال همه چيز را فهميد; همه آن چيزهايي را كه در پرونده خوانده بود يكبار ديگر از ذهنش گذشت . سري تكان داد و گفت : همه مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اينكه درباره همين كارهاست اين طور نيست

عباس پاسخ داد : بله ! همين طور است .

لبخند رضا دويد توي صورت خشن ژنرال . از نوع نگاهش پيدا بود از صداقت عباس خوشش آمده . خودنويس سبز رنگش را از جيب بغل آستين لباس يكسره خلباني اش درآورد و خلاصه پرونده را براي صدور گواهينامه امضا كرد.

سپس در حالي كه از روي صندلي بلند مي شد دستش را به سوي عباس دراز كرد و گفت : به شما تبريك مي گويم . شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم .چهره عباس ازخنده باز شد.او هم تشكر كرد.احترام گذاشت و از اتاق خارج شد.

از وقتي كه از اتاق بيرون آمد به دنبال خلوتي همه جا را مي پاييد. بالاخره آن خلوت پيدا شد.خود را به آنجا رساند و قامت بست . اين نماز شكر بود. شكر نعمت . نعمتي كه خدا به او هديه داده بود.

مهماندار هواپيما ورود خلبانان جوان ايران زمين را به حريم هوايي ايران تبريك گفت . عباس هم به همراه ديگر هم دوره اي هايش به وطن بازگشت . تا در آينده اي نچندان دور مردمش را با شجاعتش و رشادتش متحير نمايد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 10:4  توسط حسین زکریائی عزیزی  | 
 
سفر به اعماق يادها و خاطره ها-2

سفر به اعماق يادها و خاطره ها

 

يادداشت هاي يك خبرنگار از سفر به مناطق عملياتي غرب (كرمانشاه )

حسين زكريائي عزيزي

بخش دوم وپاياني

دشت ذهاب

باخروج از جوانرود وارد دشت ذهاب شديم دشتي پر از خاطره . دشت ذهاب شامل مناطق و ارتفاعات مهمي چون بمو تپه شهداي اطلاعات عمليات واقع در ازگله كه درشرق ارتفاعات بمو قرار دارد مي باشد . پس از طي حدود نيمي از راه در 55 كيلومتري شهر سرپل ذهاب يعني منطقه ازگله از تپه شهداي اطلاعات عمليات بالا رفتيم اين تپه كه سنگرها و كانال هاي آن از زمان جنگ دست نخورده مانده محل استقرار بچه هاي اطلاعات عمليات منطقه بوده كه ارتفاعات منطقه بخصوص ارتفاعات بمو را زير نظر داشتند و رزمندگان زيادي نيز در اينجا به شهادت رسيدند. در اينجا نيز حاج باقر خاطرات زيادي داشت كه بيان آنها ما را تا دوردستها برد دور دست هايي كه شايد اگر به زودي خاطرات آن مكتوب نگردد به دست زمان به فراموشي سپرده شود.

محل شهادت شهيد شيرودي

بازهم بخاطر كمبود وقت به سمت مقصد بعدي يعني شهر سرپل ذهاب حركت مي كنيم . هوا گرگ و ميش و غروب شده است كه به محل شهادت خلبان بلند پرواز ارتش اسلام يعني علي اكبر شيرودي مي رسيم . روستايي به نام زرين چوب كوره موش كه در 8 كيلومتري شهر سر پل ذهاب واقع است . انتظار اين بود كه 28 سال پس از شهادت خلبان تيز پرواز ارتش كه رهبر معظم انقلاب در مورد او اين چنين فرمودند.

شيرودي نخستين نظامي بود كه به او اقتدا كردم و نماز خواندم .

يادماني در محل شهادت او احداث مي شد اما جز يك تابلوي ساده كه آنهم با همت حاج باقر و دوستانش در آنجا كاشته شده بود چيزي به چشم نمي خورد.

خلباني كه رشادتش را جاي جاي اين سرزمين به ياد دارد . بلند پروازي كه پس از خواندن نماز صبح ساعت 5 30 بامداد هشتم ارديبهشت ماه سال 1360 در خط پرواز هلي كوپترهاي پادگان سرپل ذهاب حضور يافت و خطاب به خلبانان گفت : تمام برادران توجه كنند.ماموريت امروز ما بايد به بهترين نحو انجام بگيرد وچون بر اساس اطلاعات واصله به دفتر فرماندهي دشمن قصد پيشروي به سمت بازي دراز را دارد.

ما موظفيم حركت ستون عظيمي از بعثيون را متوقف كنيم تا نيروهاي اسلام بتوانند در مواضع جديد مستقر شوند و آمادگي مقابله با كفار را داشته باشند. برادران ما تا بحال با توكل به خدا و پشتيباني نيروهاي مردمي و كمك امت شهيد پرور ايران پيروزمندانه جنگيده ايم . به خواست خدا اين بار هم دشمن را به هلاكت ميرسانيم و به زودي تمام مزدوران دولت عراق را به گورستان تاريخ مي فرستيم و مسلمانان عراق را از زير سلطه ديكتاتوري خوك بغداد نجات مي دهيم .

سپس با لحن قاطعانه خطاب به خلبانان ادامه داد : برادران ! برادران !هنگام اجراي ماموريت لحظه به لحظه با بي سيم گوش به فرمان من باشيد.يا حق . خداحافظي بكنيم و برويم هلي كوپترها را به پرواز در آوريم .

در همين حال بود كه قيژ قيژ لاستيكهاي يك جيپ نظامي و ترمزميخكوب آن توجه همه را به سوي يك نظامي جلب كرد كه پياده شد و دوان دوان و نفس زنان خود را به آنان رساند و گفت : جناب سروان حال ابوذر بسيار وخيم است و همسرتان .....اما سالارترين رزمنده هوانيروز سخنان قاصد را كه به پادگان سر پل ذهاب آمده بود تا پدر را به بالين پسر در بيمارستان كرمانشاه ببرد با آرزوي شفاي عاجل براي كليه بيماران و فرزندش قطع كرد و فرمان حركت را صادر نمود و چند لحظه بعد صداي روشن شدن موتورها در تمام محوطه فرودگاه پيچيد.

غريو غرش هلي كوپترها سينه فضا را شكافت دقايقي بعد خلبان علي اكبر شيرودي با بي سيم به همرزمان اطلاع داد : كم كم به منطقه عمليات مي رسيم . براي خنثي كردن پدافند هوايي دشمن اول مركز تجمع ضد هوايي اونارو منهدم مي كنيم و بعد به شكار تانكها مي پردازيم . از واحدهاي توپخانه و خمپاره انداز كفار غافل نباشيد صبركنيد صبركنيد.

دو هلي كوپتر به طرف ما مي آيند شماره 3 به سمت چپي شليك كن شماره 4 تو حساب سمت راستي روبرس آماده از راكت شماره 7 استفاده مي كنيم . آتش بارك الله بارك الله بارك الله خوب نشانه گرفتيد حالا جلوتر مي رويم خب ! دشمن در زير پا ديده مي شود . براي همه شما آرزوي پيروزي مي كنم . شماره 4 توجه كن در ضلع جنوب غربي اون واحد ضدهوايي رو نابود كن برو برادر شماره 3 توجه كن در ضلع جنوب غربي اون واحد ضد هوايي رو نابود كن من هم حساب تمام ضد هوايي هاي ضلع شمالي رو ميرسم .

الحمدلله عالي بود عالي ترش كنيد حالا مسلسل ها آماده شوند . تانك ها را شكار كنيد شماره 5 اون موضع خمپاره انداز رو منهدم كن من سراغ بقيه تانكها مي رم .

الله اكبر الله اكبر دشمن عقب نشيني كرد. يكي از هلي كوپترهاي شما مورد اصابت گلوله قرار گرفته .شما برگرديد.دستور مي دهم برگرديد

خودم بايد تانكي را كه به شماره 5 شليك كرد به آتش بكشم . برادران شما برگرديد . بله دستور است . متشكرم . اما تواي مزدور عراقي همين جا به گور مي فرستمت .

مدتي بعد هلي كوپتر سروان شيرودي مورد اصابت قرار گرفت و گلوله اي از پشت شانه سمت راست او را شكافت و او را در آغاز 26 سالگي به كاروان شهيدان رساند.

مالك اشتر زمان و علي اكبر كربلاي ايران در همين مكاني كه امروز من توفيق حضور در آن را پيدا كردم به خدا پيوست . كاش مي شد مي توانستم و مي توانستيم اين داستان غيرت را به نسل آينده كه بدون ترديد تشنه شنيدن آن است منتقل كنيم . اي كاش واي كاش .

در يك آن وقتي سرم را از دفتر يادداشتم به سمت شهر سر پل ذهاب چرخاندم چراغ چشمك زني در مقابل چشمانم روي ارتفاعات پشت شهر سر پل ذهاب نگاهم را دزديد. نام اين ارتفاعات را از دوستان همراه جويا شدم . حاج باقر آقايي گفت : اين ارتفاعات بازي دراز است كه ما در روي قله 1100 آن كه رزمندگان زيادي بر روي آن به شهادت رسيدند چراغي نصب كرديم كه در كل منطقه كاملا قابل رويت است .

ارتفاعات صعب العبور بازي دراز با قله هاي بلند و شيب هاي تند و بريدگي هاي ممتد آن شاهد 2 عمليات مهم بازي دراز 1 و 2 بود . كه اگر فرصت شد فردا براي بازديد به دامنه آن خواهيم رفت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 9:37  توسط حسین زکریائی عزیزی  |