|
مردی سبکبال در سیاهی شب
تقدیم به علی اثنی عشری؛آنکه سبکبال از کنار ما سفرکردورفت

روزنامه نگار فریدونکناری(25/8/1386):از علی آقا بسیار شنیدم وبسیار نوشتم اما مرتضی جان !این خاطره تو تمام وجودم را به بغضی سنگین بدل کردکه برسر راه گلویم آمده بود تا خفه ام کند .می خواستم داد بزنم ،اما نشد.تحریریه مملو از خبرنگارانی بود که آمده بودند از سیاست وسیاستزدگی جامعه مان بنویسند وبرای صفحه شان آماده کنند ومن همچنان مشغول خاطرات به فراموشی سپرده بودم تا برای صفحه ام آماده کنم.
مرتضی جان!خیلی هادر کنار ما بودند وسبک بال رفتند.علی اثنی عشری خیلی مظلوم بود.خیلی؛بیش از آنچه که من وتو فکر می کنیم.
عادتمان شده است ؛شده ایم زنده کش مرده پرست .
علی بود؛اما کسی درد اورا ندانست .
علی رفت همه عاشقش شدند.
کاش کمی از مرام آن مرد در ما زنده بود ودر وجود همه آنهایی که سالهای دفاع مقدس را در کنارش گذراندند.
مرتضای عزیز!اگر چه ما در شهرگناهان کبیره هم نفسیم اما نفس علی اثنی عشری بیشتر ما را به هم نزدیک می کند .اوبه ما می آموزد که خوب باشیم ،آنقدر که مشکلات اطرافمان را نبینیم ،سبکبال باشیم،وبه اندازه یک کیسه مشکی بیشتر حمل نکنیم تا شاید از شفاعت آنها بهرمند گردیم.انشاالله
آنچه پیش روی شما همشهریان عزیز است خاطره ای است منتشر نشده از زبان برادر مرتضی نبی نژاد در مورد شهید علی اثنی عشری.امید آنکه در نظرتان مقبول افتد.
واما خاطره
سال ۷۳ که سال اول دانشگاهم بود.گه گاهی برای دلتنگی هایم عصر ۴شنبه به شهرستان (فريدونکنار) می آمدم وشب شنبه با مينی بوسی که ساعت ۱۲ شب از ترمينال مينی بوسرانی نسيم به سمت تهران میرفت، برميگشتم .يکی ازاین شبها که سرمای فصل زمستان را به میزبانی نشسته بودمن دير به حرکت مينی بوس رسيدم وجايی برای نشستن برروی صندلی پیدا نکردم لذا تصمیم گرفتم روی پيت حلبی وسط اتاقک مینی بوس بنشینم.
متاسفانه وقتی وارد مینی بوس شدم ،دیدم کسی دیگرمثل من جایی برای نشستن برایش باقی نبود وازقبل روی آن پیت حلبی نشست .او بادیدن من تعارف کرد که من روی پیت بنشینم اما قبول آن برایم کمی مشکل بود ولی در آخر او موفق شد باتعارفات بسیار مراراضی کند لذا من روی پیت نشستم واو روی پله دوم مینی بوس. درآن تاریکی اتاق مینی بوس نگاهی به چهره اش دوختم تا از محبتی که در حق من نمود تشکر نمایم ولی گویا نمی خواست شناخته شود بهمین منظورکلاهش را تا بالای ابروانش کشیده بود وشالی را به دور صورتش بسته بود تاچهره اش نامشخص بماند .
اما من برای تشکر وعرض ادب بسیار کنجکاو بودم تا اورا بشناسم.لذا کمی زیرکانه نگاه کردم .وآه ازهادم برخواست:ای وای بر من س س س سردار!!!!!!
و صدای خفیفی مرا خطاب نمود: هیس ....
منظورش این بود که دیگر تشکر لازم نیست وآهسته تر که کسی متوجه نشود. چرا که عده ای آشنا در مینی بوس بودند واو نمی خواست کسی اورا بشناسد.
خدایم چه شد !!؟؟ بسیارخجل شدم ....
تا صبح با هم در خفای ظاهرین به صحبت نشستیم البته من بر روی صندلی داغ پیت حلبی( که تا صبح ازو شرمسار بودم) وایشان برروی کف پله ماشین .....
ناگفته های علی آقا در آن شب هیچگاه از یادم نمیرود که مرام بر این بود به زبان نیاورم ...
گفتم :علی آقا این چیه تو نایلون مشکی .مگه با خودت ساک دستی چیزی نمیاری .علی آقا چراتنها میای ومیری ؟
واوگفت : ای بابا سبکبال باش این بیجامه منه که تو نایلون مشکیه. بعضی وقتها میام فریدونکنار ؛معمولاًشب میام وشب میرم ،اینجوری بهتره ومن راحت ترم ...واسه دیدار مادرم اومدم ازباران .اومده بودم به مادرم سر بزنم ....
ودر یک آن هردو سکوت اختیارکردیم ...سکوت...
نیمه شب بود و اتاق مینی بوس همچنان در ظلمات تاریکی بسر میبرد. مواظب بودم که سردار گونه های خیس مرا وچشمان پر اشکم را نبیند وبغضم را ...
هرگاه به یاد آنشب تاریک می افتم بی اختیار این گونه هایم خیسند وجاری...
آری سردارانی که سر دادند صدای سکوتشان را پس از مرگ...
حال بنگر وبنگار کجایند مردان بی ادعا.
بچه محل علی آقا – مرتضی نبی نژاد کناری
منبع :روزنامه نگارفریدونکناری |