|
خدا همه طرف هست
بخشی از کتاب درحال انتشار«گفت وگوی ناتمام»
نوشته :حسین زکریائی عزیزی
توسط نشر شاهد

هوا بوي بهار ميداد.بيست روز از عيد گذشته بود. شب بيستم فروردين سال60. ماه وسط آسمان به دلاوران دشت فكه چشم دوخته بود.نفسها درسينه حبس بود. فقط صداي پاي ستون به گوش ميرسيدبابچههاي گردان ميثم به يك خط كه گاهي كج و ماوج ميشد از معبري كه شبهاي گذشته بچههاي اطلاعات عمليات و تخريب در ميدان مين دشمن آماده كرده بودند به سمت نقطه رهايي در حركت بود.به كانالي كه درنقشه هم ديده بودند،رسيدندوداخل شدند.
شب از نيمه گذشته بود. محمدعلي زير لب ذكر ميگفت و لحظاتي قبل را در ذهنش مرور ميكرد. لحظات وداع با رفقا و دوستان گردان ميثم و لحظه خداحافظي با حاج مختار؛ فرمانده دلير و شجاع گردان.
ـ برادر! اگر كسي بخواهد نماز شب بخواند ولي قبله را نميداند، چه كار بايد بكند؟
نهيب صداي جوانكي 12 ساله بود كه محمدعلي را به خود آورد، سرچرخاندبه عقب. نور ماه چهرة بشاش جوان را روشنتر نشان ميداد.
بله! او را ديده بود. قبلاً. توي گردان. انديشيد، فكر كرد. فاصله سني زيادي بين خودو او نمييافت. لب جنباند: برادر! خدا همه طرف هست.
گوش تيز كرد. جوانك خوش قد و قامت اللهاكبر گفت و محمدعلي انديشيد.فكر كرد. به اينكه اين جوانك به چه ميانديشد، دوباره سر برگرداند، قطرات زلال و غلطان اشك را ديد و باز انديشيد. فكر كرد.
شمال غرب فكه، آماده رزم ياران شب بود. رزم، رزمندگان پا گرفت.
ياالله، ياالله، ياالله ـ انصرنا علي القوم الكافرين.
يا محمد (ص) ـ يا اميرالمؤمنين (ع) ـ يا فاطمهالزهرا (س)
رمز عمليات همه را به خروش آورد. بچههاي گردان ميثم چون گردانهاي ديگر بر دشمن تاختند.
محمدعلي به ياد آن جوان افتاد. او را نيافت. دشمن مهلت را از دست نميداد. آتش شديد دشمن زمين فكه را چون گهواره ميتكاند. منورهاي پيدرپي، نور ماه را بيرونق كرد. لختي گذشت. محمدعلي احساس درد كرد؛ سينهاش سوخت. كتفش بيحس شد. اسلحه از دستش رها شد و روي زمين نشست. دو تا از بچهها به سمتش دويدند. محمدعلي نشست، درد فراموشش شد. لحظهاي پيش از ذهنش گذشت. حال روحاني آن جوان دوباره در وجودش پديدار شد.
بچهها كمك كردند و او را روي برانكارد گذاشتند. برانكار ديگري عقب او روي دست امدادگران به او نزديك ميشد.
سرش را از روي برزنت جدا كرد و بالا آورد. او را ديد؛ هماني را كه از آغاز عمليات فكرش را دزديد. همان جوان؛ همان جواني كه در ستون به دنبال خدا ميگشت. برانكار به او نزديك شد.
صورتش روشنتر شده بود. محمدعلي دستش را دراز كرد. امّا به او نرسيد. آرام بود. نفسش حبس شده بود. محمدعلي انديشيد. فكر كرد.
او رفته بود. رفته بود به معراج.پروازكردتا اوج. امّا محمدعلي نامش را نفهميد.
چشمهاي محمدعلي سنگين شد. ديگر توان نداشت، پلكهايش را كنترل كند. ديگر فرصت فكر كردن نداشت.
احساس درد كرد. تكاني خورد.تمام انرژياش راجمع كرددر پلكهايش و آرام آرام چشمهايش را گشود. همه چيز غبارآلود به نظر ميآمد. وقتي به خود آمد كه پرستاري را در كنارش ديد. داشت سرم را چك ميكرد. پتو كشيد روي سرش.
ياد آن جوان دوباره مهمان ذهنش شد. احساس كرد يك هفته از آن شب گذشته است. و او از آن لحظه تا كنون بيهوش بوده. خجل شد. قلبش گرفت. بغض پريد وسط گلويش.
بازياد آن جواد افتاد كه در آن لحظات مرگ و زندگي ميخواست نمازشب بخواند.
اللهاكبرگفت. نماز خواند. قضاي همه آنهايي كه به گمانش در هوش نبود. به اندازه يك هفته نماز قضا خواند.
سلام داد. سه نفر را بالاي سرش حاضر ديد. اولي لبخندي صورتش را گل انداخت. دوّمي دستي به سرش كشيد و سومي گفت: برادر! 24 ساعت بيهوش بودي. اينجا بيمارستان تبريز است. ديشب ازجبهه آوردنت. درد كه نداري؟ انشاءالله خوب ميشوي. خيلي زود.
محمدعلي وقتي متوجه شد فقط 24 ساعت بيهوش شد و از شب حادثه فقط يك شب گذشته لبخندي دويد توي صورتش و ديگر درد كتف و سينه را فراموش كرد.
راوي خاطره: برادرجانباز محمدعلي فقيه
بازنویسی:حسین زکریائی عزیزی
|