|
پريد و رفت بدانسان، كه مرغي از قفسي
روايت شهادت امير سرتيپ شهيد « حسن هداوند ميرزايي » در خاطرات امير سرتيپ آزاده داوري
تهيه و تنظيم : حسين زكريائي
منتشرشده در روزنامه جمهوری اسلامی 16/6/1382

اشاره :
فرمانده يكي از گروهانهاي لشكر 23 نوهد ارتش جمهوري اسلامي ايران بود; « حسن هداوند ميرزايي » را مي گويم كه در عمليات بيت المقدس (فتح خرمشهر) به همراه نيروهايش گامي مهم در اثبات و پيروزي اين عمليات غرورآفرين برداشت كه بيان آن ايثارگريها و جانفشاني ها فرصتي ديگر را مي طلبد. اما آنچه مهم است اسارتش در اين عمليات و شهادتش چند روز قبل از آزادي آزادگان سرافراز است كه ما را بر آن داشت تا از ماوقع مطلع شويم لذا به سراغ هم بند و هم رزم ايشان امير سرتيپ آزاده « علي داوري » رئيس سازمان ايثارگران نيروي زميني ارتش رفتيم و پاي صحبتهاي گرم و شيوايش نشستيم . آنچه مي خوانيد گوشه هايي از اين نشست سه ساعته است كه به حضورتان تقديم مي نمائيم . در ضمن متن كامل گفتگوي ما با ايشان را در فرصتي ديگر به دست چاپ خواهيم سپرد. انشاالله
.
روزهاي پاياني اسارت وقتي مطرح شد كه قطعنامه پذيرش گرديد , دشمن سعي داشت جو سلولها و اردوگاه را به گونه اي نگه دارد كه بچه ها در آرامش نباشند و در مشكلاتي كه هميشه بر ما تحميل مي كردند , فشارها و جنگهاي رواني بر ما وارد مي كردند كه مشكلات ما را چند برابر مي نمود و در اين ميان اگر كسي مسلح به علم قرآن نبود شايد مسيرش عوض مي شد و گاهي هم همينگونه مي شد و عده اي كه ضعيف النفس بودند , مشكل بر ايشان پيش مي آمد و به اردوگاه منافقين منتقل مي شدند. البته اينها كساني بودند كه از قبل زمينه داشتند و يا از منافقين بودند كه خودشان را در گروه بچه مسلمانها جا زده بودند.
به همين خاطر عراقيها يكسري از منافقين را كه جاسوسشان بودند را مي بردند و پانزده روز نگه مي داشتند و بعد از 15 روز رهايشان مي كردند كه اين مسئله براي ما سوال برانگيز شد. چون ما مي دانستيم اين فرد را كه مي برند مشكل دار است و اطلاعات قادع ها را به آنها منتقل مي كند كه اين موضوع بعدها ثابت شد.

از طرفي بخاطر اينكه ما به كارشان شك نكنيم , در كنار اين كار عده اي از بچه هاي ما را هم مي بردند. لذا شهيد « حسن هداوند ميرزايي » را جز بچه هاي حزب اللهي بردند. ولي بعد از 15 روز كه قاعده كارشان بود و شخص را برمي گرداندند , ايشان را برنگرداندند. لذا ما اعتراض كرديم و به آنها گفتيم : « اصلا براي چه ايشان را برديد و حالا كه برديد چرا برش نمي گردانيد » بعد به صليب گزارش كرديم تا جائيكه در مورد اين موضوع درگيري مختصري هم ايجاد شد و آنها يعني عراقيها آمدند و سه چهار روز درها را به روي ما بستند و هيچ جوابي هم به ما ندادند. چون ايشان را به شهادت رسانده بودند و مي ترسيدند قضيه را بگويند. بعد به اين نتيجه رسيدند كه قضيه را از طريق صليب سرخ به ما منتقل كنند و مسئله را به گونه اي خاتمه دهند. لذا از صليب آمدند ولي حقيقت را به ما نگفتند. ما به آنها گفتيم تا تكليف روشن نشود , نمي گذاريم شما برويد , بايد جريان مشخص شود. اينها هم وقتي ديدند راه به جايي نمي برند , گفتند : « ايشان بيمار بود و در بيمارستان « الرشيد » فوت كرد. كه اين هم دروغ بود.
درست بعد از اينكه نيروهاي صليب رفتند , يكي از منافقيني كه توبه كرده بود و در سلول مجاور شهيد هداوند بود , به اردوگاه ما منتقل شد و عين جريان و چگونگي شهادت اين بزرگوار را برايمان اينگونه نقل كرد :
«يك روز ديدم از داخل يكي از سلولهاي مجاور صداي ناله مي آيد. (سلولهاي آنجا به گونه اي بود كه راهرويي در ميان بود و درهاي سلول رو به روي هم باز مي شد.) ديدم صدا آشناست . در حال خواندن مصيبت حضرت رقيه (س ) بود. احساس كردم اين صدا را مي شناسم . (عموما مراسماتي كه در اردوگاه برگزار مي كرديم , حسن بخاطر صداي خوبي كه داشت هم قرآن تلاوت مي كرد و هم روضه و مرثيه مي خواند.) درست فهميده بودم ; صداي حسن هداوند ميرزايي بود. همانجا به اسم صدايش كردم . جوابم را داد و به من گفت : « تو كي هستي » خودم را معرفي كردم و او گفت : « تو كه منافق بودي , اينجا چه مي كني » من كه شرمنده شده بودم جريان را برايش تعريف كردم و او مرا دلداري داد و گفت : « ناراحت نباش , خدا ارحم الراحمين است و حتما توبه تو را مي پذيرد. »
به ايشان گفتم : « چرا صدايت گرفته » گفت : « راستش چند روز است مرا آوردند اينجا و تهديدم مي كنند كه بايد با ما همكاري كني در غير اينصورت تو را مي كشيم . يادت باشد اگر از اينجا رفتي قضيه را به بچه ها منتقل كني به آقاي داوري هم بگو كه اين بچه هايي كه از ميان شما جدا مي كنند و مي برند قضيه اش اين است . »
خلاصه با هم قرار مي گذاريم كه هر 15 دقيقه يكبار در سلول را بزنيم و از حال يكديگر مطلع شويم و اين كار را سه روز انجام داديم تا اينكه روز سوم هر چه در زدم , جوابي نشنيدم . ناخواسته به ذهنم آمد كه حتما برايش اتفاقي افتاده , لذا با خودم گفتم : « يكبار هم كه شده بايد يك كار براي رضاي خدا انجام بدهم . » لذا شروع كردم به سر و صدا كردن و خودم را به در ديوار كوبيدم , تا اينكه عراقي ها آمدند و مرا به باد كتك گرفتند. همينطور كه مرا مي زدند به آنها گفتم : « من نخواستم براي شما معضل ايجاد كنم و بعد قضيه را برايشان گفتم , كه ما چنين برنامه اي داشتيم و هر چند دقيقه از حال يكديگر با خبر مي شديم ولي چند ساعتي است از ايشان خبري نيست . »
اينها وقتي قضيه را فهميدند , دستپاچه شدند و سريع رفتند در سلولش را باز كردند. ظاهرا حسن نيمه جان بود. آنها رفتند تكه ايي يخ آوردند و روي بدنش گذاشتند وقتي تكان خورد سريع او را مي برند. بعد فردايش آمدند و ما را بردند بيرون و كلي تحويلمان گرفتند. من فهميدم كه حسن به شهادت رسيده كه اينها اينقدر تحويلمان مي گيرند.»
از طرف ديگر « امير خلبان لقمان نژاد » هم تعريف مي كرد : « مرا كه براي عمل جراحي به بيمارستان بردند. ديدم روي دو تا از تختها دو جنازه است كه رويش را پوشانده بودند. مي خواستم از قضيه با خبر شوم لذا به يكي از بسيجيها كه حالش مساعدتر از من بود گفتم « برو ببين اينها كي هستند » آن بسيجي هم مي رود روپوش را كنار مي زند و مي بيند كه يكي از پيكرها لخت و ديگري لباس تنش است . بعد آمد و گفت : « مطمئنم آن يكي كه لباس تنش نبود حسن هداوند است . » و اين دو موضوع سبب شد كه ما مطمئن شويم ايشان به شهادت رسيده , لذا اعتصاب كرديم به گونه اي كه درگيري بوجود آمد و يكسري مسائل مطرح شد ولي نتوانستيم كاري بكنيم , چون كار از دست ما خارج بود.
اميدواريم كه بتوانيم ادامه دهنده راه اين بزرگوار باشيم و سعي و تلاش كنيم اين دستاوردهايي كه به سختي به ما رسيد به راحتي از دست ندهيم . انشاالله .
|