|
دارم هواي صحبت ياران رفته را
خاطرات روزهاي ديروز از زبان سردار سرتيپ پاسدار مرتضي قرباني
اشاره : اگر چه شايد 23 سال از آغاز جنگ و 15 سال از پايان جنگ گذشته باشد ولي خاطرات آن 8 سال هيچگاه نمي گذرد و در گذر عمر قديمي نمي شود و زنگار نمي گيرد بلكه هميشه تازه است و شنيدني , اگر راوي خاطره كسي باشد كه از خون و خطر گذشته باشد بدون ترديد بيانش به دل مي نشيند چرا كه از دل برمي آيد. آنچه براي شما انتخاب نموديم خاطره اي است كه بر دل خواهد نشست :
آن روزها در هر كوي و برزن كه پا مي نهادي , در و ديوار برايت به تفسير جنگ مي پرداختند : « ما ايستاده ايم » و اين مقاومتي انكار ناپذير بود كه با سرانگشتان قلوبي اميدوار بر كتاب مظلوميت جنگ نقش بسته بود.
طوفان بي امان خصم مرزهاي خونينمان را در برمي گرفت . 16 لشكر , صدها هواپيما و ميليونها گلوله , به همراه هزاران « ذهن رنگ شده » تجهيز شده بود كه سلاح « الله اكبر » را از من و ما بگيرند.
لشكر ايرانيان با تنها 10 % آمادگي تسليحاتي , براي نبرد , فقط خدا را داشت . در جيب هاي كوچكمان به اندازه يك زيارت عاشورا مهمات داشتيم و سر سودائيمان را بر سر بندي سبز , درمان مي بخشيديم . تابوت هاي سياه براي دفن عاطفه دينيمان مهيا شده بود و در خطوط مرزي تا چشم كار مي كرد , بيگانه مسلح موج مي زد!
«ما ايستاده ايم» . هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد. اميدوار مي شديم چشمان خلقي آزاده به دستان دعاي بسيجيان دوخته شده بود. « عمليات ثامن الائمه (ع ) , طريق القدس , فتح المبين و بيت المقدس » را با همين قنوتهاي سبز ايمان به پيروزي رسانديم . دشمن چون كرمي متعفن در خاك خود مي خزيد. « عمليات محرم » را بر بام خاكريزهاي عراق به ثمر برديم , و « زبيدات » هديه اي ناچيز به مادران شهيد بود.
زدن ضربات نهايي بر پيكر متزلزل دشمن در دستور كار ما قرار داشت . « عمليات خيبر » طرح ريزي شده بود روزها و ساعت ها , پنهاني و خفيه در خليج فارس به مانور آبي ـ خاكي مشغول بوديم . غرض , قطع ارتباط سپاه يكم و سوم عراق از جبهه جنوبي و غربي بود. راهي كوتاه كه تدارك دشمن را به آسانترين شكل , ممكن مي ساخت و اگر منقطع مي گرديد , يكي از ريشه هاي اصلي حيات دشمن از بين رفته بود.
ماهواره ها , آواكس ها و جاسوسها حركات ما را زير نظر داشتند. دشمن , زمين را با سيم خاردار و مين , مسلح گردانيده بود. اگر همه اين موانع را پشت سر مي گذاشتيم تازه جنگ برابر ما با گلوله و اسلحه آغاز مي گرديد.
آن روزها فرماندهي لشگر 5 خراسان را بعهده داشتم . لشكر محمد رسول الله (ص ) كه به فرماندهي سردار شهيداسلام ـ حاج ابراهيم همت ـ رهبري مي گرديد نيز نقشي عمده را در اين عمليات بعهده داشت . دريغ كه روح پرفتوح اين فرمانده دلير در جزيره خيبر به ملكوت اعلي پيوست .
با لباس مبدل براي شناسايي مواضع عراقي ها همراه تني چند از مجاهدين عراقي به سوي دشمن رهسپار شديم . در راه فقط يك سايت موشكي به چشم مي خورد اما وقتي كاملا نيروهاي سپاه اسلام آماده عمليات شد , 2 لشكر مسلح و مجهز عراق رو به روي ما ايستاده بودند. معلوم بود كه دشمن در تمام مدت , همه فعاليت هاي ما را از نظر گذرانده است .
از راه آبي و از كنار اتوبان جاده بغداد ـ بصره بالنج و بلم به راه افتاديم . اولين انفجار در پايگاهي نزديك به روستاي كساره اتفاق افتاد. جاي جاي راه , پست هاي نگهباني بود. چه كسي باور مي دارد كه هر گلوله با بدرقه « وجعلنا » به هدف اصابت مي كرد
به اتوبان اصلي نزديك مي شديم . انفجار پمپ بنزين سر راه , آخرين مرحله بخش اول عمليات ما بود و به اين ترتيب اتوباني كه 400 كيلو متر راه ما را به دشمن نزديك مي كرد در ميان شادي و شعف زايدالوصف رزمندگان به تصرف نيروهاي اسلام در آمد. فرداي آن روز 2 لشگر كاملا آماده و تازه نفس از جميع جهات به محاصره ما پرداختند. تنها سلاح ما براي مبارزه , خمپاره هاي 120 بود و 2 گلوله خمپاره 80 كه در درگيري با نيروهاي عراقي به دست آورده بوديم . مشغول آماده سازي نيروها بودم كه ديدم رزمنداي با شتاب به بخش مهمات نزديك شد . به زحمت 2 گلوله خمپاره را حمل مي كرد. با همان عجله كه آمده بود در پشت خاكريزي پناه گرفت . از آنجا كه مي بايست كليه اقدامات نظامي به تصويب فرمانده هان رسانده شود , خودم را به او رساندم تا از عملكردش آگاه شوم . گلوله خمپاره را در دست گرفته بود و لبانش با آيه اي آشنا , زمزمه اي موزون يافته بود : « ما رميت اذرميت ... »
و گلوله ها يكي بعد از ديگري شليك شد. امري غريب رخ داده بود . 2 گلوله خمپاره به فاصله اندكي از يكديگر از ميان ستوني بالغ بر 300 نظامي عراقي كه آرام و پنهاني از پشت خاكريزها به ما نزديك مي شدند , اصابت كرد و منفجر گرديد. در زماني كوتاه 150 نفر از نيروهاي دشمن با ذكر يافاطمه الزهرا(س ) و يا حسين (ع ) به جمع ما پيوستند.
عمليات , رو به اتمام بود. خسته , گرسنه و تشنه بوديم . حال و روز اسرا از ما بدتر بود. با رقت قلبي كه در بين مردان ايران مرسوم است حتي اگر تكه ناني به دست مي آمد نخست در صف اسرا تقسيم مي گرديد.
« اگر اسرا را بكشيم راحت تر به نبرد ادامه ميدهيم ! »
و اين وسواس خناس بود كه اگر نه از زباني خاص ولي در يك لحظه در دل سپاه ايران چون بادي گم و سرگردان پيچيد و سپس محو شد. نه , ما نمي توانستيم چون سياه دلان دشمن , گورهاي دسته جمعي بسازيم . اگر راست است كه اين عمليات از بركننده باب هاي سنگي قلعه خيبر , نام به وام گرفته است , آيا اگر اسرا را از بين ببريم از مولاي خويش شرمسار نخواهيم بود آيا در اين صورت از آن بزرگوار كه با قاتل خويش نيز مدارا مي كرد , خجل نخواهيم گرديد
از ميان صف اسرا بر خاستم ,«حمود»دوست خوب فلسطيني ما كه بعدها در لبنان به شهادت رسيد , صحبت هاي مرا كه در ميان قطرات اشك رزمندگان بيان مي گرديد , ترجمه مي نمود :
برادران عراقي , گوش كنيد! ما همه مسلمانيم , بر يك قبله واحد , نماز مي گذاريم و خداوند يگانه را ستايش مي كنيم . تا لحظاتي پيش , آخرين تيرهايتان را به طرف ما شليك كرديد و از هر روستا و آبادي كه گذر نموديد , آواي محنت و طوفان غربت به پا ساختيد. اما اينك در كنار ديگر رزمندگان با آسودگي شب و روز مي گذرانيد. قصد انتقال شما به عقبه جبهه را نداريم . شما در راه خدا آزاديد. به كشور خود باز گرديد و دست از اين جنگ نابرابر بشوييد. آب و خاك هر ايراني به خود او تعلق دارد , همان گونه كه شما , مالك كشور خود هستيد! »
كلمات واپسيني كه بازگو مي كردم در ميان غريو « صل علي محمد » عراقيون گم شد. آن ها در عين نا باوري و در نهايت شادماني به ميهن خويش رهسپار شدند ولي سالياني بعد در جريان عمليات كربلاي 5 , فرمانده لشكر 95 عراق , تاثير اين تصميم ما كه در سايه تاييدات حضرت حق و رهنمودهاي فرماندهي كل قوا , جامه عمل به خود پوشيده بود را برايمان عنوان كرد كه چگونه موجبات تغيير روحيه ارتش عراق گرديده است .
امروز اما هر گاه در گلزار شهدا و بر سر مزار ياران شهيد حاضر مي گردم احساس مي كنم كه چشماني اشكبارفرسنگ هادورازمابااندوهي ازعطوفت آكنده براي شهيدان دين مي گريند. |