تبليغاتX
راست قامتان
     
  . .
صدای قرمز

صدای قرمز

 

 

 

قولش را داده بود بیاید

آمد

کناردستم

ولی مسیر خالی بود

چشم های گرد شده ام دوردست را می دید

اما او در کنارم بود ومن در کنارش نبودم

حتی سراب هم برچشمم سایه نمی افکند

ناامیدشدم

دلسرد شدم

شکستم

خسته وکوفته

مثل محمود

مثل شب هایی که به کیسه شنی تکیه می داد وبی آنکه لحظه ای اراده کند

می رفت

گوش جنباندم

صدایی نشنیدم

عصایم را رها کردم

صدای خشکش سکوت را به آن سو پرت کرد

سرفه

صدای سرفه هم آمد

سرفه خشک

یاد شعرش افتادم

زمزمه کردم

سلام،خسته نباشید دوستان!...سرفه

همیشه سفره تان غرق آب ونان ...سرفه

نگاهم را ریز کردم

اوبود

در کنارم بود ومن در کنارش نبودم

می خواست یکبار دیگر بگوید

اما سرفه امانش نداد

نشست

روی زانوهایش نشست

باز سرفه امانش نداد

چشم هایش سیاهی رفت

قاب چشمانش سو نداشت

رفت

باز سرفه امانش نداد

محمودمنتظرش بود

انتظار می کشید

انتظاری که 19 سال از آن گذشت

شب های جمعه گلزار،محمد،لبخند،بجه های لباس خاکی

بچه های نیلوفرانه

بچه های لباس آبی

بچه های دریایی

کلاه حصیری ،کانال،چفیه مشکی

همه این ها تبسم محمود بود

در قاب قبر

روی سنگ نوشته

قبری که صدا داشت

صدای قرمز

7/2/87

 

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 18:36  توسط حسین زکریائی عزیزی  | 
 
فکه

جنس خاکش خوب است...!

تقدیم به همه آنهایی که در این خاک گران به عرش رسیدند

 

 

یک نفر آدم بی درد و مرفه به رفیقش می گفت:

مایه و پول مهیاست بیا تا برویم...

و رفیقش پرسید؟

به کجا دوست من؟!

گفت:آن جا که به نام فکه ست

می دهد جان که بسازی ویلا!

جنس خاکش خوب است...

و اگر زود بجنبیم و بسازیمش ما

می شود قیمت آن مثل طلا

می رود آن بالا

تا به عرش اعلا!

آن قدر که همگی فکر کنند...

شده آن قطعه ای از خاک بهشت!!

در همان لحظه پریدم از خواب!

به خودم گفتم های...

نکند خواب تو تعبیر شود؟

و اگر شد...

تو چه خاکی به سرت خواهی ریخت؟!

زیر لب گفتم که...

خاک پاک فکه

جنس خاکش خوب است...!

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 15:46  توسط حسین زکریائی عزیزی  |