|
دوخاطره از دو مردبی ادعا

وقتی این دوخاطره رادیدم یادروزهایی افتادم که برای جمع آوری خاطرات حاج بصیر چقدر به این درو اون در می زدم.تازه جنگ تمام شده بود وکسی حال خاطره گویی نداشت با هزار التماس می تونستم یک خاطره بگیرم .بعضی ها هم که آدم حسابمان نمی کردند وشاید توی دلشان می گفتند این الف بچه چی می گه.ولی خب خیلی تلاش کردم ،خیلی حرف شنیدم،خیلی پشت در دفترا آقایون نشستم.چون عشق داشتم،علاقه داشتم وبالاخره به آرزوم رسیدم.شک هم ندارم که خود حاجی همیشه کمکم می کرد.
وقتی می اومد به خوابم احساس می کردم کارام و زیر نظر داره واین قوت قلبی بود برای من ،مثل همون روزایی که برای رزمندگان تو کوران عملیات ها قوت قلب بود.
الان که نگاه می کنم می بینم چه راه سخت و خاطره انگیزی بود.امیدوارم که شهدا از ما بپذیرند اگرچه می دونم خیلی کارا مونده که باید انجام بشه وامیدوارم تو این راه ثابت قدم بمونم. انشاالله
خاطره اول
امشب شب عاشوراست!
عملیات والفجر هشت یکی از عملیات های مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه ی نمک نیز یکی از سخت ترین محورهایی بود که بچه های ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده ی گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیش تر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا اون ها را ببر عقب»
آن وقت من مسوول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماٌ بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمنده های ما در آن به سر می بردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونی های پاره پاره ساخته شده بودند!
حاج بصیر به من گفت: «اسیرها را بده یک نفر ببرد پشت و تو بمان» من قبول کردم. برحسب اتفاق آن شب عراقی ها تک سنگینی را تدارک دیدند. از همین تعداد باقی مانده هم 7 یا 8 نفر به شهادت رسیدند و یازده نفر مجروح شدند. فشار دشمن هر لحظه سخت تر و سخت تر می شد. یکی از بچه ها را دیدم که با سر و صورت خونی وارد سنگر شد. یک دستش نیز با چفیه محکم بسته شده بود. چیزی را میان روزنامه ای پیچیده بود. بدون این که او را خوب وارسی کنیم، گفتیم: «اون چیه که وسط روزنامه پیچوندی؟»
گفت: «سوغاتیه، می خواهم ببرم پشت جبهه!» کمی مصر شدیم. روزنامه را باز کرد. دیدیم دستی از آرنج به پایین در آن قرار دارد. تازه متوجه شدیم که دست خود اوست. آن شب تا صبح با همان شرایط پیش ما ماند. بچه ها هم توانسته بودند پاتک سنگین دشمن را جواب دهند و با 50 کشته عقب نشینی کردند. یادم نمی رود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچه ها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمی توانیم مقاومت کنیم» برگشت به آن ها گفت:
«امشب شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشته اند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت می کنیم.»
خاطره دوم
می خواهیم به شهید آباد برویم!

سه ماه قبل از عملیات والفجر هشت برو بچه های اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا را با چشمان بسته به منطقه «بهمن شیر» بردند. شهید طوسی مسوولیت ما را به عهده داشت. به او گفتیم: «آقای طوسی! می خواهید ما را به کجا ببرید؟»
گفت: «به شهید آباد».
همه تعجب کردند. شهید آباد اسم روستایی بود در شهر بهشهر مازندران! گفتیم: «شهید آباد دیگر کجاست؟»
گفت: «در آن جا نه کسی مجروح می شود و نه کسی جانبازوکسی حق مریض شدن را ندارد.»
طی چند ماهی که ما در آن جا بودیم، هیچ کس خبر نداشت در کدام نقطه از مناطق عملیاتی به سر می برد. با دیدن نخل و آب فهمیده بودیم حدوداٌ ما را به کجا آورده اند ولی دقیق نمی دانستیم که منطقه ی آبادان و یا خرمشهر است.
کارمان در آن جا شده بود، غواصی و آموزش های مربوط به یک رزمنده ی آبی خاکی. تو آب می بایست تیراندازی می کردیم، آرپی جی می زدیم و با سرعت خودمان را به آن طرف آب می رساندیم. وقتی شب عملیات ما را به لب اروند آوردند تا شناکنان به آن طرف آب برویم به یاد آموزش های چند ماه قبل مان افتادم، که چقدر مفید و فایده قرار گرفته بود.
|