|
لختی با امیر حسین انبارداران وجانمراد احمدی
بعضی وقت ها به خودم می بالم که تو این وضعیت نابسامان سیاسی وتهمت ها ودروغ ها ی آخرالزمان رفقایی دارم که تو تنهایی هایشان هنوز تلنگ شهیدانند ودر این وانفسا وجامعه ای که جووناش دنبال الگو می گردند برای شهدا می نویسند وقلم می زنند.جانمراد احمدی وامیرحسین انبارداران رفقای جبهه فرهنگی منند که به هیچ سمت غش نکردند.روزنامه نگار باشی ُاهل قلم باشیُ سیاسی هم باشی ولی تو دام نیفتی خیلی حرفه.این بچه ها تو جبهه فرهنگی هم بوی جبهه وشهید وشهادت می دن.براشون آرزوی موفقیت می کنم.
اون چه در زیر می خونید گفت وگوی این دو دوست بزرگوارمه که تو روزنامه اطلاعات منتشر شده
كپ تلفني با جانمراد احمدي نويسنده وپژوهشگر دفاع مقدس
بايد از دفاع مقدس شفاف گفت و نوشت

اشاره:
ايذه را اگر رفته باشي حتماً دريافتهاي كه مردماني بزرگ دارد. آدمهايي اصيل و بيادعا. حالا اگر اين «جانمراد احمدي» كه فقط دو عنوان از كتابهايش روي هم سيزده نوبت تجديد چاپ شدهاند در پاسخ به سؤال من كه پرسيدهام نقطه آرمانياش در نوشتن از هشت سال عاشقي كجاست، جواب ميدهد: «من كمترين در ميان كمترينها هستم»؛ بگذاريد به حساب تواضع خاص اهالي ايذه. جانمراد احمدي اگرچه در هشت نه سالگي از روستايي در ايذه كوچ كرده به اصفهان و حالا يك اصفهاني به حساب ميآيد، اما هنوز خصلت و مرام آن ديار را با خود دارد. ديار مردماني كه آب نيسان خوردهاند و سر بر آستان بندگي حق بر سجده نهادهاند.
«تمناي شهادت» اولين اثر منتشر شده از جانمراد احمدي است كه در چهلمين روز شهادت سردار سرلشكر شهيد حاج احمد كاظمي منتشر شد و از قضا اولين كتاب درباره آن بزرگمرد بود و تاكنون هشت نوبت تجديد چاپ شده كه با توجه به مدت كوتاه انتشار آن به نوبه خود يك اتفاق مبارك است. «ما اهل اينجا نيستيم» هم پنجمين چاپ خود را پشتسر ميگذارد. آن هم به عنوان يكي از كتب برگزيده و منتخب توسط سازمان نشر و حفظ آثار سپاه.
«شير شبهاي شلمچه» كه دربارة سردار شهيد شاهمرادي است و چند كتاب ديگر، بقيه آثار اين سرباز سپاه اسلام را شامل ميشوند كه وقتي از حاجاحمد كاظمي حرف ميزند غبطه ميخوري، از بس قشنگ حاج احمد را برايت به تصوير ميكشد....
امير حسن انبارداران
***
* سلام، احوال داداش؟
ـ خيلي مخلصيم حاجي، به پاي شما كه نميرسد.
* زنگ زدم براي گپ تلفني، چي شد كه آمدي پاي كار نوشتن؟
ـ دست بردار، ما كه كاري نكردهايم.
* همين تمناي شهادت كه هشت بار تجديد چاپ شده خيلي كار است.
ـ نه، مال ما نيست. همهاش مال حاج احمد [كاظمي] است. اصلاً من هرچه دارم از تمناي شهادت حاجاحمد است.
* حس و حال خودت را بگو از هنگام تولد كتاب؟
ـ لطف خود حاج احمد بود. تمناي شهادت روال ديگري در زندگيام ايجاد كرد.
* چه روالي؟
ـ چطور برايت بگم... ببين... حسّ توانستن را در من ايجاد كرد. تمناي شهادت كه منتشر شد، حس كردم ميتوانم در اين حوزه فعاليت كنم.
* ميشود بگويم همان حسي كه هميشه در وجود حاج احمد كاظمي بود، در اين كتاب متبلور شد؟
ـ احسنت... دقيقاً همينطور است. راستش را بخواهي در روزهايي كه من پيگير آمادهسازي و انتشار كتاب بودم، خداوند فرزند دختري هم نصيبم كرد. شايد از نظر خيليها بيرحمي باشد اگر بگويم من اصلاً نتوانستم پيگير امور تولد فرزندم باشم. اصلاً من متوجه نشدم دخترم كي و چگونه به دنيا آمد.
* حاج احمد كاظمي را چند تا دوست داري؟!
ـ زنده كه بود فقط يك آرزو داشتم؛ اين كه بتوانم دستش را ببوسم. حس عجيبي نسبت به او داشتم. نميدانم ميشود اين حس را منتقل كرد يا نه. تصور كن كه چگونه از ته دل «آقا» را ميخواهيم. من چنين حسي را نسبت به حاج احمد هم داشتم. شايد تعبير قشنگي نباشد اگر بگويم او را ميپرستيدم.
* توانستي دستش را ببوسي؟
ـ نه، موقعي كه يكي از رزمايشها بود نزديكش شدم اما نشد، و اين آرزو روي دلم ماند. حاج احمد آدم عجيبي بود.
* عجيب بود يعني چه؟
ـ زميني نبود. در ميان نزديكترين نزديكانش هم غريب بود. من هميشه دلم براي غربت او ميسوزد.
* از غريبياش بگو!
ـ خيليها با او كنار نميآمدند. روالي كه داشت براي خيليها نامأنوس بود.
* زمان جنگ يا بعد از آن؟
ـ هميشه، حتي تا قبل از شهادتش، حتي حالا.
* در چه زمينهاي؟
ـ ببين... نوع نگاه حاج احمد در مديريت جنگ خيلي برجسته بوده. توجهي كه او مثلاً به بيتالمال داشته ميتواند، يك راهبرد براي زندگي آدمها باشد.
* پس نتيجه ميگيريم با شهادت به مرادش رسيد؟
ـ نه، كمترين مزد حاج احمد شهادت بود. البته شهادت نهايت آرزوي او بود.
* خودش اين را گفته؟
ـ بيشتر از اين هم گفته.
* عبارت قشنگي در اين باره از او سراغ داري؟
خيلي معروف است، وقتي ميگويد حاضرم تمام دنيا را بدهم اما بروم پيش شهدا.
* چه وقت با او آشنا شدي؟
ـ وقتي فرمانده لشكر نجف اشرف شد، افتخار كردم كه سرباز او هستم.
* خاطرهاي ناب هم داري از او؟
ـ تازه فرماندهمان شده بود كه يكي از خاطراتش را با عنوان «سرخ است هنوز راه شهدا» آماده كرديم و فرستاديم در روزنامهاي چاپ شد. وقتي برايش برديم كه بخواند در حاشيهاش نوشت: خدا از ما بپذيرد.
* موقع شهادتش كجا بودي؟
ـ از اصفهان آمده بودم تهران و دنبال امور فرهنگي لشكر بودم. شيخ حسين ذكريايي زنگ زد و گفت كه حاج احمد پريد! باورم نشد. رفتم دفتر ميقات سراغ حاج سعيد قاسمي و همكارانش. ديدم آنها در حال آمادهسازي امور مربوط به حاج احمد هستند. باورم شد، اما باز دلم نميخواست باور كنم.
* نقطه آرماني تو براي نوشتن از شهدا و دفاع مقدس كجاست؟
ـ من كه در فضاي موجود عددي نيستم.
* اين شكسته نفسي تو پشت مرا به خاك ماليد!
ـ جدي حرف ميزنم. دعا كن در همين مسيري كه هستم باشم و طوري عمل كنم كه حضرت «آقا» رضايت داشته باشند.
* فكر ميكني الآن شرايطي كه براي دفاع مقدس ما در بخش مكتوب رقم ميخورد مورد رضايت معظمله هست؟
ـ اصلاً! ما ده درصد از توصيههاي حضرت «آقا» را هم عمل نميكنيم.
* چه بايد كرد؟
ـ توي جلسهاي به همين مناسبت گفتم اگر سخنان مقام معظم رهبري را دستهبندي كنيم و اندازه بگيريم متوجه خواهيم شد كه سخنان و رهنمودهاي ايشان درخصوص دفاع مقدس و شهدا و ايثارگران سهم عمدهاي دارد. حالا بايد از خودمان بپرسيم كه آيا ما به اندازه بزرگي اين سهم، عمل كردهايم؟
* عمل كردهايم؟
ـ گفتم كه! ده درصدش را هم عمل نكردهايم. اصلاً فضاي اين موضوع خيلي مناسب نيست. الآن بعضي كتابهاي دفاع مقدس هم كه چاپ ميشود غربت خاص خودش را دارد.
* مثلاً؟
ـ همين چند روز قبل با يكي از بچههاي تفحص شهدا حرف ميزدم، ميگفت اين خاطراتي كه از من در آن كتاب آمده زمين تا آسمان متفاوت است با گفتههاي خودم!
* چه بايد كرد؟
ـ بايد مسائل دفاع مقدس را شفاف براي مردم گفت و نوشت.
* تو مينويسي؟
ـ براي همين پاي كارم.
* قشنگترين كتابي كه خواندهاي و همين ويژگي مطلوب را داشته است؟
ـ دا. جالب است برايت بگويم كه اين كتاب را خانوادگي خوانديم!
شبها مينشستيم دور هم، بخشي را من ميخواندم و خانواده ميشنيدند، بخشي را همسرم ميخواند و بخشي را هم پسرم، و بقيه آن را ميشنيديم.
* ديگر؟...
ـ مناجاتهاي دكتر چمدان را هم اخيراً دوباره خواندم، عجيب تكانم داد.
* دلت ميخواست جاي كدام شهيد باشي؟
ـ من كه لياقت اين حرفها را ندارم...
* اين شكسته نفسي تو مرا له كرد!
ـ خب بنويس جاي شهيد «محمود عزيز اللهي» كه فيلمش را تلويزيون زياد نشان داده. همان نوجوان پانزده سالهاي كه در زمان جنگ با آن سن كم به همه توصيه ميكند اگر حرف امام (ره) را گوش كنيد، هيچ مشكلي پيش نميآيد.
اين فهم آن نوجوان براي هميشه مرا حيران كرده است.
* با اين اوصاف علم بهتر است يا ثروت؟!
ـ همت بلند دار كه مردان روزگار، از همت بلند به جايي رسيدهاند.
* نمونه عينياش را بگو كه الآن ميشناسي.
ـ شايد راضي نباشد بگويم اما برادر بزرگم آقاي رجبعلي رحيمي كه تمام آثار من مربوط به ايشان است و فقط اسم من پاي آثار ميآيد، يك شهيد زنده است با همتي و منشي والا.
* يك دعا!
ـ خدايا به ما توان آن بده تا در اطاعت كامل از رهبر معظم انقلاب بكوشيم و همواره در مسير انديشه ايشان حركت كنيم.
* و حرف آخر؟
ـ حرف اول و آخر من همين است... حاج احمد...
لينک خبر: http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\\07\\07-14\\15-21-51.htm منبع خبر: اطلاعات زمان خبر: سه شنبه 23 تير 1388 ساعت: 21:52:31 |